دوشنبه 17شهریور1393
سلام به دوستان گلم. واقعاً دلم برای همه تون تنگ شده. از راه دور به یادتونم و روح ماه تون و بچه هاتون رو می بوسم.
باری اگر از حال این مادر بخواهید هی همچی بد نیستیم و کلاً اگر عرض بفرمایم سیستم میستم و اعصاب و روان قاطی هستیم.از طرفی پسرکمان شب زنده دار و بی خوابی شبانه و از طرفی دخترک و اذیت ها و آزارهاش و دوستی خاله خرسه ش.
همچی این پسرک بدبخت رو می چلاند که انگار می خواد آب لمبوش کنه و از طرفی داداشی داداشی ش ما رو کشت همچین.
تا اینکه با مشورت همسرجان و درخواست های دخترک مان مبنی بر اینکه من برم مهد و دلم برای خاله سمیه تنگ شده و از این حرفا تصمیم گرفتیم ایشان رو بفرستیم مهد کودک تا هم کمی بنده آرامش اعصاب بگیرم و هم ایشان سرشان گرم شود. انشاالله
باورتان بشه از چهارشنبه ای که دخترک رفته مهد. برادرشان به شب زنده داری روز زنده داری هم اضافه نمودند و بنده کلاً چشم باز بیدم. به همین خاطر چند روز گذشته از پا افتادم و مریض شدم و چند شب تب و لرز داشتم. این چند شب بیماری هم چی برامون گذشت به سختی. خدا هیچ مادری ازجمله مادران شیرده رو مریض نفرماید الهی.
ببخشید سرتان را درد آوردم. چه کنیم دو فرزندی دردسر های خاص خودش رو دارد اینکه در شهر غریب باشی و تنها باشی و ....بگذریم.
اما همیشه خدایی هست او جانشین تمام نداشتن های من است.



دوشنبه 17شهریور1393 



